دارم روی فایل گزارش مالی سال 95 كار میكنم... یه دفعه یه چیزی شبیه نور فلش تو چشمم میزنه دلم هورّی میریزه. یه سری تصویر كه تو اوج نامفهومی كاملا میبینمشون... تمام احساسات و اتفاقات نوزده سال گذشته زندگیم از نو جوونی تا الان در عرض كسری از ثانیه از جلوی چشمم میگذره... نوزده سال عذاب... انقدر نگران میشم كه دلم میخواد اصلا زنده نباشم و روزی رو نبینم كه دوباره روزای بی حاصل عمرم تكرار بشن... بغض میكنم ولی حلقه اشكم تا بن مژه هام بیشتر نمیاد بغضمو میخورم. یه آن سینه سپر میكنمو به خودم میگم: اصلا مهم نیست هر چی میخواد بشه. من محتاج توجه كسی نیستم. یه صدایی با تغیُّر بهم میگه "ولی شاید برات مهم باشه اگه بفهمی با این رفتارت دل خیلیا رو شكستی." قفسه سینم پایین میاد. با پشت خمیده پشت میزم به مانیتور خیره میشم از سرم میگذره كه دوباره فال حافظ بگیرمو حقیقتو از لسان الغیب بپرسم... چشمام و میبندم و نیت می كنم، ای حافظ شیرازی تو محرم هر رازی.... ولی رازی در كار نیست. حقیقتو خودم خوب میدونم. حقیقت مسلم پنهان من... من نیاز دارم و دارم اینجوری با اینهمه اصرار انكارش میكنم. به همون سختی كه تو بارها بهم گفتی ازش حرف میزنمو توی لایه های تو در توی نقاب آروم و فروتن صورتم پنهانش میكنم... غرور لعنتی من... ازت بیزارم و تا حد مرگ بهت معتادم... نیشخندت بهم میگه اومدی تا این بار هم مثل دفعات مكرر قبلی، فرصت آشتی رو ازم بگیری. رهایی از تو چقدر برام غیر ممكن شده
برچسب:
نویسنده: سینا زارعی
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 22:01